با جنگ درونم چه کنم؟

با عقل و دلم ،

این دو فرمانده ی ناتوان متفرق!
عقل فرمان عقب نشینی می دهد و می ترسد از ناوگان دو چشم دریایی ات،

که چه بی رحم می شکافد و در می نوردد.
دل می گوید بمان!

صحنه ی این کارزار عاشقانه را همه ی تاریخ روایت خواهد کرد و بزدل ها جایشان در زباله دان است!

دلم به پیاده نظام کلمه های زمینگیرم فرمان حمله می دهد و حرف هایم از باتلاق زبانم برمی خیزند .

سر بلند می کنند.

گلنگدن می ‌کشند.

اما چه الکَن سُر میخورند ته حلقم دوباره!

وقتی نیروی هوایی عطرت سر می رسد آسمان مغزم سیاه می شود.

دیوار صوتی گوش هایم می شکند .

دیگر هیچ صدایی نیست جز سلام تو.

و همین یک کلمه تمام شهر وجودم را ویران می کند.

وقتی پایتخت سقوط کند همه چیز تمام است!

اما یک جمله...

یک سربازِ لاغرِ بی سلاحِ سلحشور،

ورق جنگ را برمیگرداند.

سرخود و بی نشان روی اسب فرمانده می نشیند ،

می تازد و از دهانم در می رود که دوستت دارم !

این جواب سلام نبود اما معجزه کرد.

حالا جنگ تمام شده و تاریخ خواهد گفت که یک سرباز پیاده ی بی سلاح سرنوشت کارزار را عوض کرد.

یک جمله ی ساده!!!




تاريخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 09:59 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید